تبليغاتX
من + او = عشق الهی
من + او = عشق الهی
آموزش،خانواده،دانستنی ها،اس ام اس،فال و طالع بیني،عشق،عاشقانه،دانلود،آهنگ،كليپ،موسيقي،موفقیت،عكس و..

این می تواند احساس خیلی از شماها باشد: خسته شده اید. احساس می کنید که هر کاری که لازم است را برای به دست آوردن زنی بااصالت با ویژگی های ممتاز انجام می دهید اما خانم ها به شما جواب نمی دهند. تصور شما این است که خانم ها معمولاً دنبال مردی کامل هستند که در واقعیت وجود خارجی ندارد.....



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط یه ... که میخونه |

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :



سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ....


پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند.

منبع: LOVE STORY

نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط یه ... که میخونه |

وقتی در دوران کودکی و نوجوانی اختلاف زن و شوهرهای متعدد را می دیدم احساس می کردم که اشتباهی در میان است. صمیمیت کافی و علاقه لازم در آن عشق وجود ندارد، رنگ سیاه  کینه و خود جانبداری، نقش زیبا و لطیف گذشت و انعطاف را در خود حل کرده است. صداقت بیگانه شده و فداکاری، جانشین پیدا کرده است.

با خود می گفتم که اما، در زندگی و رابطه من این چنین نخواهد بود، عشق معنای واقعی دارد و صداقت هدیه من و فداکاری هدیه اوست. عشق ما علاقه به دیگری است، نه به ثروت و مقام و چهره. در قانون زندگی من قهر و اختلاف نا متعارف بود و رقابت و لجبازی بدون معنی. آنچنان در خیال خود خوش بین بودم که احساس می کردم با این افکار از دیگران متمایز شده ام. او هم مانند من و من هم مانند او.

اما وقتی عشق را در واقعیت دیدم، به افکار خود نرسیدم. نه تنها رویاهایم را در وجود دیگران نمی یافتم، در رفتار خودم هم پیدا نکردم. فکر کردم که آن ها بدند که من بد شده ام اما باز فکر کردم من که نباید با بدی دیگران بد شوم. مشورت و راهنمایی دیگران بوی افکار نوجوانیم را نمی داد ولی مثل اینکه واقعیت همان بود که می دیدم و می شنیدم نه آن که فکر می کردم.سخنی از عشق...

می گفتند عشق از روی احساس است و ماندگار نیست اما علاقه از عقل می آید و با دلیل جاودانه است، دلیل عقل منطقی است و علاقه اش با فکر. اما این فکر سیاست دارد، این عاشقی شرط و شروط دارد و برای رسیدن به آن زحمت فراوان می خواهد و تلاش دوچندان.

بازهم نپذیرفتم گفتم علاقه از عقل است ولی نه مشروط، علاقه که شرط ندارد، گفتند در دنیایی که اشتباه کنی یک عمر بیراهه خواهی رفت، علاقه شرط دارد. چون سرنوشت است، یک عمر زندگی است و انتخاب بزرگراه اصلی زندگی تو که اگر بخواهی آن را برگردی از دیگران عقب خواهی افتاد. اگر از روی عقل و مشروط به خوشبختی نباشد، پس پیمودنش از برای چه است؟

گفتم افکارم خوشبختی می آورد، گفتند افکارت شاید ولی رفتارت نه، اما من فکر می کنم که آن ها اشتباه می کنند، چرا باید با سیاست زندگی کرد، صداقت نداشت، فداکاری نکرد و برای دیگری جان نسپرد.

چرا رفتارهای ما با گفته هایمان مغایرت دارد؟ چرا دوستت دارم و فدایت شوم ها تنها به ارزش یک گفتار است و چرا تا زمانی خوب هستیم که مفید هستیم؟

ما دیگران را برای رفاه خود می خواهیم نه برای اینکه در کنارشان باشیم. زمانی از وجود آن ها لذت می بریم که احساس کنیم از وجود و حضور آن ها بهره ای می بریم. حال این بهره هرچه می خواهد باشد، ثروت، عاطفه، قدرت یا هر مورد دیگری.

ما دیگران را برای این نمی خواهیم که خوشحالشان کنیم، کمکشان کنیم و ارتقایشان دهیم. با او روراست نیستیم، می گوییم که هستیم ولی نیستیم. می گوییم که در زندگی من بهترینی ولی شاید به گفته خود ایمان نداشته باشیم. برایش ساز حمایت و دلسوزی می زنیم ولی حاضر نیستیم به خاطر او هر کاری بکنیم. می گوییم تو خوب ترینی ولی احتمال این که بدگویی اش را بکنیم فراوان است. شاید به او خیانت کنیم و نارو بزنیم. شاید برای رشد خود راضی به شکست او شویم و شاید برای رسیدن به اهداف خود او را له کنیم.

از اعمال و رفتارش شکایت می کنیم اما خودمان در همان موقعیت همان کار را انجام می دهیم، وقتی خودمان را جای او می گذاریم می فهمیم که این خواسته یا اعمال سزاوار نیست اما بازهم اصرار بر انجام آن داریم. در زمان خوشی و راحتی او را فراموش می کنیم و در بدبختی ها او را شریک موظف خود می دانیم.

علاقه ای به درک احساسات او نداریم ولی توقع درک احساساتمان را داریم. از او می خواهیم به خواسته های ما توجه کند ولی به خواسته هایش توجهی نداریم. حقش را کامل ادا نمی کنیم و به نیازهایش کامل پاسخ نمی دهیم.

حال او کیست؟ او در درجه اول همسر ماست، اما می تواند پدر، مادر، خواهر، برادر، فرزند، دوست، همکار ما یا یک رهگذر باشد. مهم نیست که او کیست، مهم این است که ما...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 توسط یه ... که میخونه |

تقریباً همه ما یکبار درد برهم خوردن یک رابطه عاشقانه را در یک نقطه از زندگی تجربه کرده ایم. خیلی از افراد مجبورند که طی دوره دانشگاه با اولین شکست عشقی خود کنار بیایند. درک سختی و دردناک بودن برهم خوردن یک رابطه مهم مقدور نیست مگر اینکه خودتان هم شخصاً آنرا تجربه کنید. احساس غم و ناامیدی شدید واکنشی متداول به این اتفاق در زندگی است. تحقیقات روانشناسی نشان میدهد که واکنش احساسی به برهم خوردن یک رابطه عشقی بسیار شبیه به واکنش به فقدان های بسیار بزرگتر و غم انگیزتر مثل مرگ یکی از عزیزان یا تشخیص یک بیماری خطرناک می باشد.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم تیر 1388 توسط یه ... که میخونه |

 

شعر « آزار » اثر سیمین بهبهانی

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
 

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
 

 

جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم
 

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را
 

 

جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا

 :صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست

((شادی خانم))

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم تیر 1388 توسط یه ... که میخونه |

ما آدم ها معمولا به راحتی از عملکرد یکدیگر انتقاد می کنیم. ملامت و سرزنش، از عادت هایی است که هریک از ما به نحوی با آن مواجه می شویم. قیافه حق به جانب می گیریم و با مشاهده اشتباهات فورا شروع به ارایه گزارش بدبختی و فلاکت خود می کنیم.

البته  اگر انتقاد در قالب هدایت و راهنمایی صورت بگیرد، می تواند سازنده و موثر واقع شود. اما  باید به این نکته توجه داشت همان اندازه که انتقاد و ارشاد دیگران می تواند در روند تکامل آن ها موثر باشد و از اشتباهات جلوگیری کند، تشویق، تعریف و تمجید از اعمال صحیح و تبلیغ رفتارهای درست دیگران هم می تواند باعث تداوم و تقویت و تکامل عادات و رفتارهای مناسب گردد.

درواقع ما با انتقاد از اعمال اشتباه دیگران موقعیت آن عمل را در نزد فاعلش تضعیف می کنیم که در مدت زمان و با تداوم تذکرات می توان به کلی آن اعمال را از رفتار فرد محو نمود. حال در نقطه مقابل اگر ما از توانمندی ها و اعمال و رفتار درست دیگران تعریف و تمجید کنیم یا تشکر نماییم، علاوه بر این که احساس موفقیت و پیروزی را در فرد دوچندان کرده ایم باعث می شویم، او از اینکه اعمالش در نظر دیگران ارزشمند و موثر بوده است خرسند شود و با روحیه مظاعف نسبت به تداوم و تکامل رفتار یا اعمالش گام بردارد.

تشکر و قدرشناسی از زحمات یا رفتار خوب دیگران موجب می شود تا آن فرد به ارزش کار خود پی ببرد و خیالش از این بابت راحت شود که دیگران هم قدر و ارزش کار او را می دانند. آن وقت باور یا نگرانی های او در رابطه با دیده نشدن یا این که کسی قدر زحمات او را نمی داند از بین می رود و به جای آن امیدواری، انگیزه و میل به انجام هرچه بهتر کارها در او  زنده می شود.

تشریح و یادآوری اعمال نیک افراد به خودشان اگر از صمیم قلب و از روی سیاست نباشد، بیش از همه می تواند موجب رضایت آن ها بشود. به زبانی ساده، برای تداوم و تکامل نیکی ها همیشه باید یاد آن ها را زنده نگه داشت و با تعریف و یادآوری های به موقع از آنها موجب تایید اعمال نیک و ترغیب دیگران به انجام آن شد.

برخلاف تصور برخی افراد که مدعی هستند تعریف و تمجید از دیگران باعث می شود تا فرد دچار توهم و خود بزرگ بینی شود، این طور به نظر می رسد که همه ما علاقه داریم زمانی که یک کار را با زحمت و مشقت فراوان انجام می دهیم تا به موفقیت می رسیم، انتظار داریم مورد تشویق و تایید اطرافیان قرار بگیریم و به نسبت کاری که انجام داده ایم مورد تقدیر و تشکر قرار واقع شویم.

ما اگر کاری را انجام بدهیم و متوجه بشویم که در نظر دیگران اهمیت چندانی نداشته است، کم کم انگیزه و میل خود را جهت انجام آن کار از دست می دهیم و این احساس در ما پدید می آید که اطرافیان برای من و زحمات من ارزش قایل نیستند و تنها می خواهند به جای یک برده از من بهره ببرند و سوء استفاده کنند. آن وقت است که دیگران به راحتی از خدمت صادقانه و خدمتگزارانه ما محروم می شوند و یا با کم و کاستی هایی مواجه خواهند شد.

طبق قانون "هرچیزی برای بقا نیاز به انرژی دارد" باید به یاد داشته باشیم که "هر چیزی" شامل"همه چیز" می شود نه فقط آن هایی که ما دوست داریم. شاید ما تصور کنیم که فرد مورد نظر لایق تعریف و تمجید نیست و وظیفه دارد که کارش را به نحو احسن برای ما انجام دهد. اما  قانون بقا گوشش به این حرف ها بدهکار نیست، شاید بتواند در مصرف انرژی صرفه جویی کند ولی نمی تواند به کلی خود را ازدریافت آن محروم کند زیرا به زودی تلف خواهد شد.

برخی دیگر از افراد تصور می کنند که با تشکر یا عذرخواهی بابت زحمتی که دیگران برای آن ها کشیده اند خود را خوار و ذلیل کرده اند یا طرف مقابل کم تر از آن است که از او تقدیر به عمل بیاید. اما تقدیر و تشکر از هرکسی که متحمل زحمتی هر چند ناچیز می شود یک قانون اجتماعی و خواست طبیعت و خداوند است و هرکس به هر دلیلی از آن امتنا کند و یا به درستی ادا ننماید نوعی خلاف قانون و ادب را مرتکب شده است که در محبوبیت و شخصیت اجتماعی او تاثیر بسزایی خواهد گذاشت.

تشکر و قدر دانی در مقابل زحمات دیگران یک وظیفه است نه یک محبت، که هرکسی با انجام آن، میزان اطلاع و آگاهی خود از  آشنایی با تعهدات و وظایف اجتماعی و فرهنگی خود را نشان می دهد.  

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388 توسط یه ... که میخونه |
فارسی : دوست دارم

انگلیسی: iloveyou

عربی : احبک

ترکی: senis evar youroum

آلمان: ichie bed

افغانی : پدات

بابا به چه زبونی دیگه بگم دوست دارم خوب دوست دارم دیگه
تکیه به شونه هام نکن

من از تو افتاده ترم........



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم تیر 1388 توسط یه ... که میخونه |
گفت بنویس میمانم ، نوشتم میروم ، این غلط املائی مرا ویران کرد

و حالا باید روزی 100 مرتبه از روی تنهائی بنویسم . . .

کیست که غربت رفته را یاد کند / دل غربت زده را شاد کند

مینویسم این سخن از بهر دوست / تا بداند این دلم در فکر اوست . . .


نبض لحظه رو نگه دار نذار عشقمون بمیره / نذار ضربه های ساعت ، منو از تو پس بگیره

عقربک های زمونه ، خستگی سرش نمیشه / نگو برمیگردی فردا دل که باورش نمیشه . . .


گفت بنویس میمانم ، نوشتم میروم ، این غلط املائی مرا ویران کرد

و حالا باید روزی 100 مرتبه از روی تنهائی بنویسم . . .


چه زیباست نوشتن ، وقتی میدانی او میخواند

چه زیباست سرودن ، وقتی میدانی او میشنود

و چه زیباست دیوانگی به خاطر او ، وقتی میدانی او میبیند . . .


با آبی عشق پر کشیدن زیباست / در لحظه غم ، تو را سرودن زیباست

منظورم از این ترانه میدانی چیست ؟ / یعنی که همیشه با تو بودن زیباست . . .


مینویسم ( د ی د ا ر )

تو اگر با من و دلتنگ منی ، یک به یک فاصله ها را بردار . . .


عشق یعنی با غم الفت داشتن / سوختن با درد نسبت داشتن

عشق در یک جمله یعنی انتظار / انتظار روز رجعت داشتن . . .


خواهم ز خدا که بی وفایم نکند / غرق گناهم ولی رهایم نکند . . .


عشق را وارد دعای خود کن ، زیرا دعا زیباترین گفتگوی عاشقانه با خداست . . .


کسی آرام میآید نگاهش خیس عرفان است

قدم هایش پر از معنا ، دلش از جنس باران است

کسی فانوس بر دستش ، بسان نور میآید . . .


نه یادم میکنی نه میروی یاد / به نیکی باد یادت ای پریزاد

مرا کردی تو ای دوست فراموش / فراموشی ست رسم آدمیزاد . . .


دوستان خرده گرفتند که چرا دل به تو دادم / باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرائی ؟!؟


سحر که برگ گل تر شد ز شبنم / نسیم ، آهسته زلفش ریخت بر هم

بیاور عطر زلفش سوی فایز / مرا فارغ کن از غم های عالم . . .


همه با یار خوشند و ما به غم یار خوشیم

کار سختی است ولی ما به همین کار خوشیم . . .


ای کاش دلم اسیر و بیمار نبود / دربند نگاه او گرفتار نبود

من عاشق و او ز عشق من بی خبر است / ای کاش دل و دلبر و دلدار نبود . . .


اندر دل من بدین عیانی که توئی / وز دیده من بدین نهانی که تویئ

وصاف تو را وصف نداند کردن / تو خود به صفات خود چنانی که توئی . . .


در عشق تو از بس که خروش آوردیم / دریای سپهر را به جوش اوردیم

چون با تو خروش و جوش ما در نگرفت / رفتیم و زبان های خموش آوردیم . . .


عاقبت یک روز مغرب محو تماشای مشرق میشود

عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق میشود

شرط میبندم زمانی که نه زود است و نه دیر

مهربانی حاکم کل مناطق میشود . . .



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم تیر 1388 توسط یه ... که میخونه |
Blog Skin